تبليغاتX
 Apple

 Apple

Sync yourself™. MJApple is trying to show u the Best and Gather us

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام به خاموشي مغرورانه ات
شکستي تو مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

soozandan

رسوای عالمی شدم از شورِ عاشقی، ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تورا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 


در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
دست در دست پرنده
بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

سراغ کلبه ي ما را کسي جز غم نمي گيرد ، خوشا روزي که غم هم گم کند ويرانه ي ما را

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

سکوت و صبوری آدم ها را

 

به حساب ضعف و بی کسی شان نگذارید،

 

شاید هنوز به چیز هایی پای بندند،

 

 چیز هایی که شما یادتان نمی آید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

تو کیستی،که اینگونه،بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

هوای،گرم دلها، سرد

تو این هوای گرم مردم کولر دل هاشون روشنه

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 6:4 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

Letter from Steve Jobs(Apple inc CEO)

Letter from Steve Jobs

To the Apple Board of Directors and the Apple Community:

I have always said if there ever came a day when I could no longer meet my duties and expectations as Apple’s CEO, I would be the first to let you know. Unfortunately, that day has come.

I hereby resign as CEO of Apple. I would like to serve, if the Board sees fit, as Chairman of the Board, director and Apple employee.

As far as my successor goes, I strongly recommend that we execute our succession plan and name Tim Cook as CEO of Apple.

I believe Apple’s brightest and most innovative days are ahead of it. And I look forward to watching and contributing to its success in a new role. 

I have made some of the best friends of my life at Apple, and I thank you all for the many years of being able to work alongside you.

Steve 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

People say that love is in every corner……gosh! maybe i’m moving in circles
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 


اگه خدا تا لب پرتگاه بردت بدون یا از پشت گرفتتت....یا همون لحظه پرواز رو یادت میده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

اولش آدم فکر میکنه از دیگران کسی هست که کمکش کنه


بعد از مدتی :

....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

دل


از دیده به جای اشک خون می آید

                                 دل خون شد و از دیده برون می آید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

صبر

صبوری می کنم تا کوه سنگی اشک غم ریزد
صبوری می کنم تا ناله ها از سنگ برخیزد
صبوری می کنم تا صبرم از صبرم زند

فریادصبوری می کنم تا ظلم آشوبد از این بیداد

,

نه از سنگم ، نه از کوهم، نه یعقوبم نه ایوبم
نه ابراهیم ِ در آتش، نه عیسایم نه مصلوبم
منم خاکی ترین انسان که مجروح دل خویشم
به جز صبری جنون آسا نمی دانم ...نیندیشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

تو دو سه تا پست قبلی زدم دوستام دارن نا خاسته اذیتم می کنن

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

عید

عید امسال فرق داشت ، 


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:59 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

ناراحتم شدید!

از دست دوستام که می خواهند اذیتم کنند

که نخاسته نخاسته کارهایی می کنند که شدید آزارم بده

می گن نمی خاهند اذیتم کنند میگن نمی خان  می گن نمی خان، ولییی میخخخخاااااننننن!!! با خنده و خوشی و لبخند و رضایت می خاااان


مسخره ترین مشکلاتمه

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

نورا

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

هركس به طريقي دل ما ميشكند ، بيگانه جدا ، دوست جدا ميشكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست ، من در عجبم دوست چرا مي شكند

بشكست دلم كسي صدايش نشنيد ، آري دل مرد بي صدا مي شكند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

CHANGED!!! عوض می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

انتقال آزمایشی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 3:42 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 


داشتم فکر میکردم اینا بالا پایین میپرن، ما هم بالا پایین میپریم
۳،۱۳ شفافه
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

الان دیگه از شلوغی سر اومدم اینجا، اینقدر زیاد شده که از توانم خارج شده

اگه اینورش رو بگیرم می دونم انورش خراب میشه

سه کار مهم و حاد تو سه تا شهر مختلف ضرب العجلی، کاشکی شبها هم مردم و شرکت ها باز بودند

نمی دونم چرا تو این سن باید دچار این مسایل بشم؟؟

سرم درد میگیره سر این سوال از بی جوابی

چرا نباید مثل بقیه بخوابم؟

چرا مثل بقیه که تازه کارو شروع کردن نمی تونم پیش پدر کار یاد بگیرم و با ملایمات او کاردان بشم؟؟

چرا باید این طور برم زیر بار مسئولیت 

چرا؟

صدایی از درون دااااد میزنه

یه آسیاب آبی کووچیک تازه وارد مگه طاقت سیل داره؟ ژنراتورش میسوزه خوب...

یکی بهم میگه الان بیدرسی! بذار سال سوم برسه! میخاام این نفر درونم رو خفه کنم! مرض داری؟ استرس میدی؟

از طرفی چقدرها دارن ناله میزنن «امام زمان بیا!» از خنده میمیرم

میخام خفشون کنم! داد بزنم خفه شیییید! امام زمون بیاد آشغال لیوان های نیمه شبون شمارو از زمین جمع کنه؟ ولی حیف که اجازه نداریم.

مهدی بیاد کار کردن بهت یاد بده؟ مهدی بیاد بهت یاد بده چی جوری باید حرف مدیرت رو گوش بدی؟ اگه ایشون بیاد ایشون هم مدیرته! بلدی چی جوری مسئولیت قبول کنی؟

یا اگه بهمون کار بگن میزنیم زیرش؟ یا دم به دقیقه میخایم زنگ بزنیم بهش ؟ یا اینکه مشکلی پیش بیاد بگیم برید از امام زمون مشکلتون رو بپرسید!

این سوالا کافر میکنه

بلند داد می زنم می گم بسه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

سرِشلوغ

سلام بر دوستان گلم

امروز تو کارگاه اینرتنت خالی و وقت نسبتا خالی به دست آوردم ، گفتم سر سامونی بدم

برای بچه های پیام یه سورپرایز (فارسیشو نمی دونم ! گیر نده!) دارم 

تووووپ

می دونم می پیچه این خبر!

باید خصوصی به تک تکتون بگم، تلفن بزنین می گم

بنظرم همه منتظرش بودین!

اونی که اول تو فکرتون میاد نی!

شاید دومی باشه :دی!

ازین بابت سرمون شلوغه

زندگی پر از مسئولیته

خیلی ها هستند به بهونه خوشی و فلان و فلان ، راحت مخفیانه شونه خالی می کنن

مسئولیت پذیر بودن سخته ولی فکر می کنم مثل ورزشه

هر چی مسئولیتت بیشتر باشه قوی تر میشه

هر چی به ماهیچه هات بیشتر فشار(منظم، ازروی قاعده) بیاری قوی تر میشن!


یو ههووو دارم فشار می کشم >:دی< بوووررررووو که رفتیییییم

اگه دوس داری حس این یوهههو رو ببینی آهنگ لینک زیرو گوش بده،(البته بی کیفیتش کردم بتونید دانلود کنید، با ساب ووفر گوش بدین، اون وقت حس رفتن میاد تو ذهن)

Download

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

قحطی زدگانیم

ای آسمان؟؟ گریه کن

(گریه)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

میم

بیایید میم را از سر مشکلات برداریم

(سکوت) ،  شیرین میشود!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

کمبود, نه مشکل

طبق روال نشستم مشکلاتم و مسائل روزم رو رو کاغذ اوردم و قبلی هارو خوندم

خدا رو شکر از قبلی ها اکثرا حل شده بودند، 

مشکلی ندارم الان کمبود دارم زندگی بدون مشکلی دارم ، خداروشکر همه چی فراهمه، نق نباید زدن، بنده حقیر در نق زدن و قر قر کردن توانایی خاصی دارم

داشتم مرور می کردم نقاط عطف زندگیم، اون روزی که بابام گفت باید بریم خارج از کشور، چه خوشحال بودم(بدون توجه به مسیر زندگی روبرو)

دیگر روزی که گفت باید  خودت بری تنها درس بخونی... سر گردون بودم، گیج ، نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت

اون روزی که تصمیم گیری های نهایی گرفته شد، مطالبی که بینمون رد بدل شد ، در غیاب همه ، جداً گیج بودم

الان برمی گردم عقب تر از اون موقع ها موقعی که از ایران خارج شدیم موقعی که تا خدا ۴۵ دقیقه راه داشتیم، سر دعای آل یاسین بود که باعث شد برگردم به عقب

؛

تو اتوبان ها باندهای مختلف هست

باند سبقت افراد مخصوص خود با طرز افکار و منش های خودش رو داره که اکثرا شباهت هایی باهم دارند

اگر باند بغل تر باشی، سرعت کمتر داری و وقتی می خواهی در باند خودت سرعت بری با افرادی روبرو می شی که سرعتشون کمه و  باید ترمز کنی، یا  اینکه باید بری تو باند سبقت، تو باند سبقت رفتن تو اتوبان های بزرگ دقت و تلاش، هشیاری و توانایی خودش رو می خواد تو باند سرعت و سبقت افراد با کلاس تر پیدا می شن وقتی می بینن می خای سرعت بگیری برات میرن کنار و مشکل ایجاد نمی کنن، این در حالی ه که شاید کمتر با این عکس العمل برخورد کنی تو باند های کم سرعت


؛

تو زندگی هم همینه، باندها بی شماره، بخای سرعت بری باید بری تو باند سرعت باید بری تو باند مخصوص خودش با افراد مخصوصش

حالا باند عوض کردن مهمه از چه باندی به چه بندی میخوای بری.


منم داشتم زندگیمو می کردم راحت، مثثثل همه ، خر شدم و یه چیزایی در یه جاهای مهم خواستم...

زندگیم راحت بود، زندگی می کردم، بی دغدغه

هوس کردیم باند عوض کنیم

این فراز های  دعای ِ بعد از زیارت آل یاسین بد جوری برد منو تو فکر، همین ها بودند، ... همین ها بودند ک ....

نفهمیدم ناخواسته یه چیزایی خواستم، که حتی درمورد معنی مقصدش هم هیچ اطلاعی نداشتم ، هیچ اطلاعی

دعا ها ( دعا ها نه زیارات) مثل تیغ جراحی هستند

کاملا درسته که« با تیغ جراحی میشه  قلب عمل کرد و درد های قلبی را سامان داد» ، ولی کی باید ازش استفاده کنه؟؟؟

یه بچه هیجده ساله بدون اطلاعات لازم و کافی؟ واقعا از خدا چییی خواستم؟؟؟ کجا ؟؟؟ اونجایی که خواسته ها برابرده شدنشون رد خور نداره.... چرا؟نفهمیدم چی در راه داره این مقصد ها؟

{جالبه که الان هم از این جور خواستن ها و خاستن ها دست بر نداشتم}

کاش یکی بود و میگفت چی هست در راه... چه شبهایی، چه دوران هایی، چه .... باید سپری بشن تا به مقصد زیبا برسم

امیدوارم برسم به اون مقصد ها. چون دارم بدون مربی در دریای عمیق شنا یاد میگیرم

دست و پا میزنم و می گم خدا

خدا هست! اما کجاس؟ همه جا هست . اما کجاست؟ قر زدن صلاح نی، راه حل را بیابم مهمه،

جدیدا شاد سازی خودم موفقم، امید دارم به دیوانگی نزنه، وقتی ازین تنهایی درومدم نگن دیوونه شدی، اون وقته که از الان براش گریه میگنم که چرا کسی به فکر اون روز نبود...

من همون بنده حقیر، ترس دارم .

مسایلی در حال اتفاق است که آینده را تعیین می کند، خدا کمک کند که من امحان را خوب بدم

شاید فردایی نباشد ، انشاالله

شاید فردا پیشرفت از جنس درد نباشد، از جنس دیگری باشد، دید عوض شود و دردی را در بدن نبینم، در راه خار را گل ببینم، 

راهی که در پیش دارم بی همسفر است، راهیست که کمتر کسی می پیماید،

همراه نیاز هست ، که نیست

خدا هست ، بنده انسانم

خدا خودش من را انسان خلق کرد

خدا هست، اما خدا باشه غذا نباشه انسان بعد از یه مدت به ملاقات مرگ میره

خدا هست ، قوانیین روزگار هست قوانینی که خدا انسان را به آنها دچار ساخته

اگر با بودن خدا بخواهییم از در نظر گرفتن این قوانین و نیاز ها به نفع منافع شخصی خودمون چشم بپوشیم اول خودمان را در زندگی از دور خارج کردیم،

انسان موجودیست اجتماعی. کمتر کسی دوست داره در خلوت و کنج عزلت خود بسر ببره

انسان گرسنگی دارد

انسان خدا دارد

انسان کمبود دارد

انسان احساس دارد و منطق های خویش را دارد

انسان شاید انسان ِ انسان نباشد ولی وی را انسان می نامند، 

انسان از منطق های خویش بدون غرض ورزی دفاع خواهد کرد و در پی برطرف کردن کاستی های منطق هایش هست

ای انسان چه تنهایی

زندگی تشکیل شده از دوره هایی، زندگی که رشد توش باشه منظورمه، 

مثل راه رفتن ماشین که از دنده ی یک عوض می شه و در هر دنده با توجه به شتابی که اتخاذ شده زمانی صرف میشه و بعد دنده عوض میشه

اگر دنده عوض نشه یا باید سرعت پایین بره، تا به موتور صدمه نخوره یا باید با موتور خدا حافظی کرد،

یا مثل پرواز هواپیما موتور روشن میشه کم کم حرکت می کنه به یه جایی میرسه که سرعت لازم رو میگیره برای پرواز و باید بلند شه، میتونه این بلند شدن را تا آخرای باند (تا هر جا که باند تموم میشه) به تاخیر بندازه ولی تا باند تموم نشده باید از زمین جدا بشه وگر نه صدمه میزنه به همه، حالا بستگی به بانهای مختلف در فرودگاههای مختلف می شه تاخیر انداخت

انسان هم همین طور، پیچیده تر

وقتی هروز به طور دایم با مردم با بزرگسالان در ارتباطی با دغدغه بزرگسالان دست و پنجه نرم می کنی ، با داد بی داد های بزرگسالان نفس می کشی، بزیر بار مسئولیت بزرگسالانی میری که هزاران بزرگسال ِ بزرگسال تر از تو زیرش نرفتن وقتی ساعت ها وقت خود رو در حل و فصل مشکلات با بزرگسالان سپری میکنی،....

{می نویسم} امیدوارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط MJApple  | 

!

بحث من بحث یه خلاء ه

یه خلأ (آآآههه) که بد جوری خالیه

تنها بودن . وقتی دردی که نداری رو من چی توضیح بدم

اومدم ، تنها ارضا کننده ام بابام بوده (گریه) ولی عشق تنها در کنارش بودن بودن نی

اون عشق اعلی

اگه سربازش باشی...

نمی تونی باهاشون باشی

باید بری فدا بشی

عشق ... خوب حالا (گریه)

... می خاد تنها باشم، خود اعلام می کنم می خام کسی باشم که غر نزنم واست ، اینقدر کمک فنر نرمی باشم واست

ماشین ها چرا کمک فنر دارن؟

چون لرزش های وارد به چرخ به بدنه رد نشه

منم هم سختی هارو بهت نمی گم، خودم حلش میکنم، خیال مدیر(عشق) راحت باشه ، که میم جیم سیب ی دارند که آماده مبارزه است

-

انسانم- تشنگی بیچارم کرده فدات شم- هرکی  حرفی میزنه- حرف تو توش نی

چون فقط حرفن

فدای شما

این خلا بعضی وقت ها بدجوری ، بد جور میشه

مرا آنگونه که دوست داری بساز، می دونم هوامو داری، جای آخ برام میذاری-:((


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط MJApple  | 

خواب

قبل از همه چیز ، من خودم بارم به اندازه بسیار زیاد , سنگین تر از  طاغت شونه هام  هست

تو این وبلاگ سعی دارم چیز یاد بگیریم، به طور غیر بیهوده شاد بشیم

دارم اخطار میدم اون دنیا به هیچ وجه پاسخگو نمی تونم باشم که چرا وقتتون تلف شد در وبلاگ میم جیم سیب

این مطلب مدتیست دغدغه شده حتی سر پیامک هام و چت هایی که دارم و امکان اتلاف وقت دیگران توسط میم جیم سیب

بیهوده بودن و نبودن و با نتیجه بودن اعمال ِ زندگی



برعکس همیشه

دیشب بهترین خواب عمرم بود(یکی از)

از فرط ناتوانی و لاجونی در اثرِ  بییپ (بدلیل دارا بودن بار منفی و افسردگی شدید ، بیییپ سانسور میشه) رفتم بیرون کارگاه ساعت ۱ و خورده ای نصف شب بود

برای تماشای آسمان رو زمین تو کوچه دراز کشیدم(ولو شدم)، چشمانم را باز کردم دیدم ۱ساعتی هست که  گذشته

همه جا آررررووووووم بود

حسش رد شد؟ حسش اومد؟ فکر نکنم

بهر حال اومدیم بلند شیییییم


-آخ کمرمممم 

وای وای چه دردی داشت ، 

زمینش همچین سرد هم نبودا ولی پشت ما دردی بس شدید دارا شد


حرف زیاد دارم ولی واسه خودمه اول منظورم اینه که تا خودم شروع نکنم به  عملکردن تاثیر نخواهد داشت


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط MJApple  |